سلام بي وفاي من
به انتظارت مي نشينم و لحظه به لحظه
بياد مي آورم لحظه سبز آمدنت را
اي كاش مي دانستي كه
در تمام وجودم رخنه كرده اي
اي كاش مي دانستي در همه ي كار هايم
بوي بودنت را حس مي كنم
و چشم هايم را كه به انتظار بودنت
و سنگيني نگاهي را
كه انتظارت را مي كشد
مي ديدي
و دست هاي منتظرم را به روشنايي
و اميد پيوند مي زدي
مي دانم مي دانم كه
روزي خواهي آمد و من
برايت پلي از گلهاي ياس و مريم مي زنم
تا لحظه سبز آمدنت را هميشه در ذهنم تداعي كنم


نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 1:2 موضوع | لینک ثابت
آزاديم را به تو مديونم
الهي آزادم و آزادگان را ميستايم
الهي تا بتوانم تو را شكر ميكنم و ديگر اشتباهي نميكنم كه تاوانش دوري از تو باشد
نه ديگر جز تو عاشق مي شوم و نه طعمه عشق
خدايا توبه ميكنم كه تو بخشايش گر و مهربان هستي

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت
من می خواستم یه راه پیدا کنم برای همیشه شاد بودن که وابستگی ام ایجاد نکنه هر کسی بتون یه جواب
درست حسابی بده یه هدیه پیش من داره .............................................
پس جواب بدهید یک دستگاه ........ برنده شوید .

نوشته شده توسط سعید در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 1:20 موضوع | لینک ثابت
توجه!
از این پس به جای نوشتن شعر سعی می شود با چرت و پرت وبلاگ نویسی کنیم
مثلا برای شروع مثل خیلی از وبلاگا ولنتاینو تبریک می گیم

نوشته شده توسط سعید در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 6:34 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط سعید در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 1:23 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 9:3 موضوع | لینک ثابت
محکوم شهر عشقم قربانی یه چشمم
تو شهر یک نگاهم تفصیر یه گناهم
هرزه به یک قصیده قربانیی تکییده
با هر نگاه گرمی منتظر سپیده
مالک این زمین و در فکر آسمونم
فاتح قصه ها و من منتظر ترینم

یه مدت که دیگه شعرم نمیاد
نمیدونم چرا؟![]()
برام دعا کنید
حالم بد جوری گرفتست
این شعر هم از شعرای دو سال پیش من هست که تقدیمتون می کنم![]()
نوشته شده توسط سعید در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت
هان،
ای پرنده کوچک ذهنم
وقتی،
بابالهایی از خیال
بی توجه به مسیر پروازت
در کشاکش طوفانهای افکارم که خسته است
پرواز میکنی
می پرستمت، می سرایمت
که چنین،
تهی از صدای مبهمی
و
خالی از نگاه سختی می پری
تو ای پرنده کوچک ذهنم
به من امید می دهی
تا من هم
بپرم
تا اینچنین ، ساکت و خموش
در ژرفای افکارم
غرق نشوم
تو به من پریدن آموختی
نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
من سعید هستم.( متولد 21/3/64 تهران )این وبلاگ رو تقدیم به تنهاپناه تنهاییام می کنم.تقدیم به تو مادر.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
POWERED BY