کسی نیست بیا زندگی رو بدزدیم..آنوقت میان دو دیدار تقسیم کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها رو ببینیم ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل میکند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را. سهراب سپهری دوستای گلم... .من فردا با خواهرم و خواهر زاده هام یعنی علیرضا و پرنیا میریم شمال...جای همتون خالی...به این سفر واقعا احتیاج دارم که هم استراحت کنم و هم اینکه بتونم با یه سری از مسائل راحتتر کنار بیام و حلشون کنم نظر یاذتون نره....خدا حافظ شما زن می دانست که دیگر سال آینده ای در کار نیست.می دانست که دیگر کسی برایش گل رز نمی فرستد.مطمئن بود که مردش همیشه از چند روز قبل سبد گل را سفارش می دهد.ولی شوهر خوبش نمی دانست که اندکی به بسته شدن دفتر زندگی اش نمانده. مرد همیشه دوست داشت تمام کارها را زودتر از موعد مقرر انجام دهد.بدین ترتیب اگر گرفتاریهای کاری اش بیش از حد زیاد می شدند مطمئن بود که همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت و کوچکترین خللی بوجود نخواهد آمد. زن ساقه گلها را هرس کرد و آنها را در یک گلدان زیبا و شکیل جای داد.سپس گلدان را روبروی تصویر خندان شوهرش قرار داد. ساعت ها روی صندلی مورد علاقه همسرش نشست.به عکس او خیره شده بود و در همان حال به گلهای رز نگاه میکرد. یکسال گذشته بود و زن چاره ای جززندگی بدون همسزش نداشت.تنهایی خلوت و انزوا جای خالی همسرش را اشغال کرده بود. درست راس همان ساعت همیشگی زنگ در به خانه درامد و وقتی در را باز کرد چشمش به یک سبد گل رز افتاد. سبد گل را به درون خانه برد و چند دقیقه بعد در حالی که با ترس وحشت فراوان به آن گلها خیره شده بود گوشی تلفن را بر داشت و شماره مغازه گلفروشی را گرفت. صاحب مغازه گوشی را بر داشت و زن از او خواست که برایش توضیح دهد که چه کسی این کار را کرده است.صاحب مغاز گفت:می دونم شوهر شما بیش از یکساله که مرده و شما زنگ میزدید و می پرسیدید .همسرتون کارهاشو زودتر از موعد همیشه انجام میداد.من الان یک سفارش دائمی پیش رو دارم این کار همسرتونه و شما هر سال یک سبد گل رز دریافت میکنید.راستی یک چیز دیگه همسرتون سالها پیش یه یادداشت کوچولو نوشته بود و دادش به من و سفارش کرد بعد یکسال که فوت کردن اونو ارسال کنم. به سراغ یادداشت رفت و گریه امانش را بریده بود یادداشت اینگونه بود: آرام جانم سلام.. می دانم یکسالی می شود که دیگر در کنارت نیستم.امیدوارم کنار آمدن با این مساله خیلی برات سخت نباشه.می دانم نصیبت تنهایی شده و تنهایی درد جانکاهی است. اگر هم تو به جای من مرده بودی باز هم میدانم که چه عذابی می کشیدم.عشقی که ما به هم داشتیم زیبایی خاصی به زندگیمون داده بود.کلمات از بیان شدت عشق من به تو ناتوانند.تو همسر خوب من بودی. تو دوست من بودی. عشق رو با تو فهمیدم.تو همه نیاز منو بر آورده کردی. میدانم یکسال است که مرا ندیده ای اما لطفا سعی کن اجازه ندهی که غم مهمان خانه دلت شود.می خواهم همیشه خوشحال باشی حتی هنگامی که در حال پاک کردن اشک هایت هستی.برای همین هر سال برایت گل رز می فرستم. وقتی سبد گل به دستت می رسد تمام شادی هایی را به یاد بیاور که با هم داشتیم و به یاد نعمت هایی بیفت که با هم از وجودشان لذت بردیم.من همیشه عاشق تو بودم و می دانم که تا ابد عاشقت خواهم ماند اما دلبندم تو باید زنده بمانی و زندگی کنی . سعی کن همیشه و هر روز یابنده شادی باشی.می دانم ساده نیست اما باید از عهده آن بر آیی. گلفروش هر سال به در خانه می آید.تنها زمانی دست از این کار بر میدارد که در به رویش باز نشود.به او سفارش کردم هر روز پنج باربه خانه سر بزند مبادا برای کاری بیرون رفته باشی.اما بعد از بار پنجم بدون شک می داند که گلها را کجا بیاورد.... از قبل به او گفته ام..به همان جایی فرستاده شوند که میعاد گاه همیشگی من وتو خواهد بود... روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدرفقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟؟پسر پاسخ داد :عالی بود پدر...پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟؟پسر پاسخ داد بله پدر...و پدر پرسید چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟؟ پسر کمی اندیشید و پاسخ داد:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا...ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد...ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند...حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ آنها بی انتهاست .... حرفهای پسر زبان مرد را بند آورده بود و پسر بچه اضافه کرد"متشکرم پدر..تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم...." نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبار را ..... دکتر شریعتی.... ******* تنها ترین دختر قبیله من مثل تو در پی چشمش گریستم دیدی سراب مرا چگونه به سویش روانه کرد *** گریه نکن مردان همیشه همینطور بوده اند آسان به خط خون دلم دست می کشد دیدی مرا به باد تمسخر گرفته است *** هر کس به رسم خودش درد می کشد تن پوشی از ستاره به تن کن آیینه شکسته فردای من نباش ********* پ.ن١:نمی دونم چرا اینطوری شد.... صدای قلبش را می شنوم. به سمت صدا میروم..باد همراهیم می کند نفس نفس پیش میرویم.کسی در اتاق تنهایی اش نشسته!رو به آیینه زل زده و من او را دیدم که شبیه خودم بود.... "پرسید کیستی و دلم بی تردید می گوید:منم! "زمان حال" نفس بکش و مرا لمس کن!نرم و آهسته به سراغت آمدم تا تو مرا ملاقات کنی...آمدم تا بگویم بی تاب نباش! منتظر نمان! تردید نکن...تو تنها در لحظه حال.. میتوانی! **** گفت : "من خسته ام. پر از خاطره های خوشی که دود شدند رویاهایی که حرام شدند من امیدم را گم کرده ام چه طور میتوانم آغاز کنم وقتی که نمی دانم پایان کجاست؟!" گفتم:"پایانی نیست! دم به دم آغاز است!لحظه به لحظه آفرینش است و حیات!عبوری نیست..جز تصور تو!هر چه هست حضور است! و بس!" **** گفت: "من حضوری نمی بینم جز آنچه گذشته است ...عمر من! خاطراتم! عزیزانم! آرزوهایم! همه کوچه ها بن بست اند! گذشته مرا از پای در آورده و آینده ام تاریک است!" گفتم: "از کوچه های بن بست بیرون بیا ..این کوچه های تنگ مسیر هدایت اند. رد پای تو به سمت طرح آرمانی توست. هر راهی که را رفته ای و ره به جایی نبرده ای پیامت داده که این مسیر گذرگاه تو نیست راه دیگری برگزین! تو همواره در حال کشف اسرار روح خودی و در این وادی بارها زمین میخوری و دوباره بر می خیزی..به سایه هایی دل می بندی ولی عاقبت می یابی که این سایه ها توهم اند و حقیقت جای دیگری است به کسانی دلبسته می شوی که شاید مجروحت کنند ولی همه آنهابرای آن آمده اند که به تو بگویند جنس عشق این نیست...به دنبال عشق حقیقی باش..رها از هر قیدی. همه حوادث تو را پیش می برند تا عاقبت بی غلط بنویسی بی تردید بدانی بی خواهش بیایی!" **** گفت: "اما من بسیار خطا کرده ام" گفتم: "پس اگر مشتاق باشی بسیار به راه نجات نزدیکتری.مثل مسافری که ساعتها در تاریکی راه رفته و به روشنایی نزدیکتر است." به من خیره شد برقی آشنا در نگاهش بود!گفت تو کیستی؟گفتم: " فرصت" مرا شکار کن .یا در من زندگی کن.همراه هر قدمم بیا و نترس از تجربه کردنو افتادن و زخم خوردن! مرا بنویس! من ساحتی هستم که تو میتوانی دلنوشته هایت را بیافرینی! **** گفت: "چگونه اتصال با زمان حال را حفظ کنم؟!ذهن مرا این سو و آنسو می کشاند.مدان با تصویرش می رباید." گفتم: "با اتصال به جادوی عشق خود برترت را دوست بدار...همان بخشی که هدیه خالق به توست. همان امانتی که تو تاب آوردی! همان نشانی که پروردگارت به آن درود فرستاد و به خود آفرین گفت. همان خودی که که مسئول خود است. خودی که از هر چه غیر اوست عبور میکند. همان خودی که به هیچ نیرویی جز ذات پاک الهیمتکی نیست! عشق را باز شناس! عشق شکستن قالبهاست...پایان فاصله هاست...عشق رد صلا حیت قافیه هاست. کسی در کوچه های ابری بارانی میخواند.پنجره را می گشایم پاییز بی دعوت وارد میشود...من در لحظه حال بر می خیزم...آرام و صبور به همه چیز نگاه میکنم و روی یک کاغذ سفید می نویسم: دلم هوای بارانی است...پاییز دل می برد باز ...و من زیر این آسمان بی چتر ..به دنبال یک کوچه ی بن بستم...تا از انتهای آن به وسعت خوش بختی پر بزنم.یکی مرا دید...یکی مرا صدا زد.....یکی مرا نوشت.....یکی مرا صدا زد و زیر بارانی که هم اینک بی امان می بارد باز هم صدای او....صدای او....صدای او. هله پتگر زندگی سرشار از هزاران نگرانی است و ذهن از یک فکر به سوی فکر دیگری پرواز میکند در میان چنین هیاهویی شنیدن ندای خاموشی که در فلبم با من سخن میگوید...دشوار است خدایا! مرا موهبت آن بخش که در ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره بر تو متمرکز باشم و هر روز دقایقی با تو ارتباط بر قرار کنم. چنان متبرکم کن که ندای تو را بشنوم و سیمای تو را که پر از لطف و زیبایی است به چشم دل مشاهده کنم. ***** پ.ن:دنیای مجازی دنیای خیلی عجیب و غریبیه...چیزایی رو با چشمات می بینی که برات یه دنیا سوال بی جواب بوجود میاره....البته انتظاری هم نمیشه داشت چون اینجا جائیه که آدما همدیگرو نمیشناسن...ندیدن و فقط با نوشته هاشون همدیگرو یاد میکنن....خوشحالم که خیلی زود دانشگاه شروع میشه و میتونم از این سوالها کمی فاصله بگیرم. ****** باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته دور یاد عشقی که با حسرت ودرد رفت و خاموش شد در دل گور روی ویرانه های امیدم دست افسونگری شمعی افروخت مرده ئی چشم پر آتشش را از دل گور بر چشم من دوخت ناله کردم که ای وای این اوست در دلم از نگاهش هراسی خنده ای بر لبانش گذر کرد کای هوسران مرا می شناسی قلبم از فرط اندوه لرزید وای بر من که دیوانه بودم وای بر من که من کشتم او را وای که با او چه بیگانه بودم او به من دل سپرد و بجز رنج کی شد از عشق من حاصل او با غروری که چشم مرا بست پا نهادم به روی دل او من به او رنج و اندوه دادم من به خاک سیاهش نشاندم وای بر من خدایا خدایا من به آغوش گورش کشاندم در سکوت لبم ناله پیچید شعله شمع مستانه لرزید چشم من از دل تیرگی ها قطره اشکی در آن چشمها دید همچو طفلی پشیمان دویدم تا که در پایش افتم به خاری تا بگویم که دیوانه بودم میتوانی به من رحمت آری دامنم شمع را سرنگون کرد چشمها در سیاهی فرو رفت ناله کردم مرو...صبر کن صبر.. لیکن او رفت ..بی گفتگو رفت وای بر من که دیوانه بودم من به خاک سیاهش نشاندم وای بر من که من کشتم او را من به آغوش گورش کشاندم فروغ فرخزاد با شمایم نشنیدید جوابم بدهید تشنگی کشت مرا جرعه ای آبم بدهید تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد دست کم آب ندادید سرابم بدهید چند وقتی است که این شهر به خود مست ندید عقل ارزانیتان باد شرابم بدهید درد عشق است که جز مرگ ندارد مرهم چوبه دار مهیاست طنابم بدهید خواب تا مرگ کسی گفت یک نفس است خسته ام مرگ نشد فرصت خوابم بدهید گفته بودید که هر جرم عذابی دارد عاشقی جرم بزرگی است عذابم بدهید مثل تموم عالم حال منم خرابه مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره طاقت اینکه پیشش گریه کنم نداره حالی واسم نمونده دنیا برام سرابه داد میزنم که ساقی میخونه بی شرابه یادی نکردی از من رسم رفاقت این نیست اشکی برام نریختی عشق و صداقت این نیست دشمن راه دورم درد دلم زیاده جاده بجز جدایی هیچی به من نداده مثل تموم عالم حال منم خرابه مثل تموم بختا بختا بخت منم خرابه پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته خاک روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند پشت هیچستان چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگ بدود زنگ باران به صدا میآید آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیاید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من کوچکتر که بودم تمام آدم ها مهربان بودند و حالا هیچکس مرا نمی شنود و چشمانی که نوید زندگی می دادند نگاه را بر من حرام کردند بازنده تمام بازی های زمانه همیشه قسمتش از قسمت کوچکترین سهم آن بوده است مردی از پشت پنجره تمام ترانه هایم را می خندد و من باز برایت می نویسم اگر می دانستی ندیدنت با من چه میکند هیچ وقت نمی رفتی! مهشید صفایی ***** این روزا خواهر زادم هی گریه میکنه اعصابمو می ریزه بهم....از طرفی وقتی نگاهش میکنم میگم خوش به حالش که هنوز از این دنیا هیچی متوجه نمی شه و گریه اش برای گرسنگیه و خیلی راحت هم میخنده.... ای کاش منم به دوران کودکی بر می گشتم دورانی که هنوز مدرسه شروع نشده بود. آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن اونا که میگن تا همیشه دیوونتونن بذا بی پرده بگم دروغ میگن اونا که میان به این بهونه ها که اومدن از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده به تموم آسمونا به خدا دروغ میگن اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ میگن بخشیدن است هنگامی که فراموش کردن سخت می نماید دستگیری است و رها نکردن امیدوار که فردا چون امروز پرشکوه خواهد بود بازگویی راز ها و نجواها و لذت بردن از شبهای غرق ستاره و از همه مهمتر... عشق آن است که بدانی که دیگر تنها نخواهی ماند.. عشق .... بخشیدن است هنگامی که فراموش کردن سخت می نماید دستگیری است و رها نکردن امیدوار که فردا چون امروز پرشکوه خواهد بود بازگویی راز ها و نجواها و لذت بردن از شبهای غرق ستاره و از همه مهمتر... عشق آن است که بدانی که دیگر تنها نخواهی ماند.. دارایی اش فقط یک سیب بود سیب را به وسوسه چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود خدا گفت برو و بدان راهی که تو را دوباره به بهشت میرساند از زمین میگذرد در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.دکتر گفت در را شکستی بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود و می دوید گفت :آقای دکتر.. مادرم...مادرم... و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد:التماس میکنم با من بیایید مادرم خیلی مریض است.دکتر گفت باید مادرت را اینجا بیاوری من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم.دختر گفت:ولی دکتر من نمیتوانم اگر نیایید او می میرد و اشک از چشمانش سرازیر شد.دکتر دلش به رحم آمد و همراه دختر رفت. دکتر پیش مادرش که بیهوش شده بود رفت و تمام شب او را معالجه کرد تا اینکه مادرش به سختی چشمانش را گشود و از دکتر تشکر کرد دکتر گفت باید از دخترت تشکر کنی اگر او نبود الان مرده بودید. تعجب کرد وگفت:ولی دختر من سه سال است که مرده است و به عکس بالای تخت اشاره کرد. پاهای دکتر با دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود یک فرشته کوچک زیبا...... زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است... از هر موفقیتی لذت ببر ولی به آن راضی نشو هرگز به کسی اجازه نده تا رویاهایت را زیر سوال ببرد رخدادها را نمیتوان رها کرد اما میتوان واکنش هایمان را تغییر دهیم تو فوق العاده ای کافی است خودت را باور کنی ای که آغوشت محکم ترین پناهگاه است و گرمترین و خوشبوترین ای که آغوشت ضخیم ترین حصار امنیت است لطیف ترین وپر احساس ترین ای شمارنده تپش های قلبم و ای با خبر از لغزشهای وجودم چه عذاب هولناکی است ترس و چه شکنجه ی مرموزی است سراب ترس از هزاران خطر آماده اتفاق در میان انبوه چه شدنها وچه کنم ها پس در آغوشم بگیر که آغوش تو امنیت مطلق است تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی تولد همه خوبیهاست تولد همه زیبایی های زندگی امروز روز توست خواهم آورد امروز برایت زیبا ترین گلهای دنیا را هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است؟ چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی بزاید؟ فرشته ای فقط در قالب یک انسان فقط ساده میتوانم بگویم: شهلای عزیزم تولدت مبارک من همان قاب تهی خسته بی تقصیرم که برای تو و تصویر دلت می میرم از من آزرده مشو میروم از خانه تو قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست امر کن تا که بمیرم به خدا می میرم زنی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی بخرد او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او روی یک صندلی دسته دار نشست و با آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود ویک مرد که داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را در دهان گذاشت متوجه شد که مرد هم بک بیسکوئیت برداشت وخورد.او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود گفت:بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده است ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت بر میداشت مرد هم همین کار را میکرد.این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان بدهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود پیش خود فکر کرد:"حالا ببینم این مرد بی ادب چه خواهد کرد؟" مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگر خیلی پررویی میخواست حسابی عصبانی شده بود تا اینکه بلند گو اعلام کرد زمان سوار شدن به هواپیماست. وسایلش را جمع کرد ونگاه تندی به مرد کرد و رفت. وقتی سوار هواپیما شد و خواست عینکش را داخل کیفش بگذارد دید بسته بیسکوئیتش انجاست دست نخورده. خیلی شرمنده شد و از خودش بدش آمد. آن مرد بیسکوئیت هایش را با تقسیم کرد بدون آنکه اشفته و عصبانی شود... خدایا مرا متبرک گردان تا در دنیایی که همه به دنبال لذت تملک و قدرت هستند دیدگانم بر تو دوخته باشد.... مگذار از پی چیزهایی بروم که مرگ آنها را می رباید بلکه به جست وجوی چیزهایی بر آیم که زندگی را در بردارند من با گوهر های زمین با زر و سیم با دارایی و ملک چه کنم؟؟ ثروت عشق تو را میخواهم.. وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.خواستم بگریم گفتند دروغ است.وقتی خندیدم گغتند دیوانه است. دنیا را نگهدارید میخواهم پیاده شوم... به سه چیز تکیه نکن:غرور دروغ عشق.آدم با غرور میتازد بادروغ میبازد و با عشق می میرد. عمل کردن و نتیجه نگرفتن بهتر از هرگز عمل نکردن است. اگر بخندی دنیا با تو میخندد اما اگر گریه کنی تنها گریه خواهی کرد حکیم گفت:ای سردار تو برو خود را راست کن که اینجا اندک زمانی می مانی.... سلام من اولین باره که وبلاگ میسازم اگر کم و کسر داشت جبران میکنم امیدوارم خوشتون بیاد از دوست عزیزم شهلا که کمکم کرد بینهایت ممنونم دنیا را بد ساخته اند...کسی را که دوست داری تو را دوست نمیدارد کسی که تو را دوست دارد..... تو دوستش نمیداری اما کسی که دوستش داری و او هم تو را دوست دارد...به رسم آیین هرگز به هم نیرسند..و این رنج است نابینا به ماه گفت:دوستت دارم -ماه گفت:چطوری؟تو که نمیبینی... -نابینا گفت:چون نمیبینمت دوستت دارم -ماه گفت:چرا؟ نابینا گفت:اگر می دیدمت عاشق زیباییت میشدم ولی حالا که نمیبینمت عاشق خودت هستم
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










